| هاج و واج Havj-O-Vaj |
|
Tuesday, August 12, 2003
٭ پاريس -قسمت سوم
........................................................................................از هتل که خارج شديم سر اولين چهار راه يک مترو بود. از پله ها پايين رفتيم ولي نمي دانستيم چه توقعي داشته باشيم ازانچه انجا خواهيم ديد. انچه بياد داشتم اين بود که متروهاي شهر تورنتو از ميلان نسبتا ترو تميزتر بودند هرچند که در تورنتو تنها 3 خط و در ميلان 5 خط مترو بود. در همان لحظه ورود فهميدم که مترو پاريس چيزي متفاوت از انچه قبلا ديده بودم هست. با بيش از 21 خط مترو بيشتر شبيه به يک موجودعظيم جاندار و خزنده اهني بود تا يک سيستم حمل و نقل معمولي. بايد اعتراف کرد که هر شهري با تراکم جمعيت زياد و تردد بسيار بدون سيستم مترو محکوم به مرگ است. پس از چندين دقيقي پياده روي و کمي پرس و جو موفق شديم خط منتهي به برج ايفل رو پيدا کنيم. بعد از اون به کمک نقشه و راهنماهاي موجود در مترو هرگزدر زمان تردد به مشکل جهت يابي برخورد نکرديم. انصافا يک نقشه ساده ما را به هر جايي مي برد، اين واقعا نشان از برنامه ريزي درست و دقيق به علاوه يک سيستم منسجم شهري بود. انتظار کم کم به پايان ميرسيد و ما هر لحظه به برج افسانه اي ايفل نزديک تر مي شديم، هيجان خاصي سرا پاي وجودم را گرفته بود و بيتابي از رفتارم کاملا مشخص بود. خوب به خاطر دارم عکسهايي را که از برج ديده بودم، اما اينبار واقعا خود برج رو مي ديدم. با اعلام راننده مترو به خودم اومدم وبا سيروس اماده پياده شدن شديم. همينطور اطراف رو نگاه ميکردم تا اولين نماي برج را از همين فاصله ببينم اما خبري نبود. از مترو کاملا خارج شديم و از خيابان گذشتيم من با حالتي بي صبرانه به سيروس گفتم: پس کجاست اين برج ايفل، وهنوز جوابي نشنيده بودم که نگاهي به سمت چپ انداختم و فرياد کشيدم: سيروس سيروس وبا دست به برج که در انتهاي ان خيابان قابل رويت بود اشاره کردم . و از سيروس خواستم در همان حالت يک عکس ازمن بگيره. ادامه دارد...
نوشته شده در ساعت 12:05 PM توسط Babak Monday, August 11, 2003
٭ پاريس - قسمت دوم
........................................................................................چيزي طول نکشيد که يک هتل مناسب و ارزون پيدا کردم و با سيروس وارد اتاقي در طبقه سوم شديم، اتاق نسبتا کوچکي بود اما براي 2 شب اقامت ما کافي بود. ساختمان قديمي هتل حکايت از قدمت اون محل داشت، پنجره کوچکي که به حياط پشت ساختمان باز مي شد مشرف به پنجره هاي ساختمان مقابل بود، مثل اين بود که سالها اينجا زندگي کرده بودم؛ هيچ احساس غريبي نمي کردم. نسيمي ملايم به محض باز کردن پنجره به صورتم خورد وحالت خاصي به من داد. احساس مي کردم امروز در شهري نفس مي کشم و قدم ميزنم که بزرگترين هنرمندان، موسيقي شناسان و مشاهير علم و ادب دنيا روزي قدم گذاردند و لحظه ها و ساعتهاي عمرشان را به کشف و مباحثه علوم نوين گذراندند. يادم به مهاجران فقيدي چون صادق هدايت افتادکه در همين شهر ساعتها نقش تنهايي و سرگداني انسانيت را کشيدند و بر اين کار جان سپردند. بعد از کمي استراحت به سرعت جاهايي را که قرار بود امروز سر بزنيم از روي نقشه علامت گذاري کرديم، ارامگاه صادق هدايت نيز يکي از اونها بود که سيروس مرتب اصرار ميکرد هرچه زودتربه اونجا سر بزنيم. به نظر ميرسيد نقشه خوبي براي روز اول کشيده بوديم فقط کافي بود هر چه زودتر راه بيفتيم. ادامه دارد... نوشته شده در ساعت 10:23 AM توسط Babak Saturday, August 09, 2003
٭ پاريس - قسمت اول
وقتي با قطار 10.30 شب از ميلان به پاريس رسيديم ساعت حدود 8.30 صبح بود. اولين چيزي که من و سيروس رو متوجه خودش کرد تميزي خيابونها ونظم ترافيک در مقايسه با ميلان بود، هوا هم البته کمي سردترازاونجا بود ومن با لباسهاي استين کوتاهي که پوشيده بودم کاملااين رو احساس ميکردم. مدتي بود که روز اغاز شده بود خورشيد تازه تونسته بود از پشت ساختمونهاي بلند سر بيرون کنه ، کم کم احساس گرسنگي کرديم و تصميم گرفتيم وارد اولين کافه بشيم و صبحانه بخوريم. يک فنجان قهوه، يک ليوان اب پرتقال و يک تکه نان تازه و شيرين کروسانت همون چيزي بو که لازم داشتيم تا اون احساس گرسنگي رو برطرف کنه. با اينکه شب قبل در کوپه خواب روي تخت بسيار کوچکي که داشتيم استراحت کرده بوديم ولي هنوز احساس خستگي ميکرديم اين حالت خستگي با بک حس عجيب ديگه همراه بود، حس اين که در يکي از خيابانهاي اين شهر برج ايفل را خواهيم ديد، يا اينکه بالاخره موزه معرف لور رو از نزديک مي بينيم با اون همه نقاشيها و مجسمه هاي افسانه ايش؛ خيلي هيجان زده بوديم ولي اول بايد يک محل براي استراحت پيدا ميکرديم. تصميم گرفتيم در همون محل نزديکي يک جاي مناسب پيدا کنيم. سيروس که بعد از چندين روز پياده روي واقعا خسته بود يک گوشه نشست ومن به دنبال هتل در خيابونهاي اطراف شروع به گشتن کردم. ادامه دارد... نوشته شده در ساعت 12:51 PM توسط Babak
٭ شهردار تورنتو
........................................................................................چندي پيش براي اماده شدن جهت امتحانهاي فينال به کتاب فروشي ايندگو در تقاطع خيابان يانگ و اگلينتون رفته بودم که از طبقه بالا در حالي که به بيرون نگاه ميکردم متوجه يک مرد مسن شدم که قصد عبور از خيابان رو داشت. در يک لحظه وقتي به طرف چپ نگاه ميکرد متوجه نيم روخش شدم واحساس کردم که سيماي اون برام اشناست . به خودم گفتم ممکن نيست اون باشه.ر وقتي بالاخره از خيابان عبور کرد شخصي بهش نزديک شد وبعد از يک محاوره کوتاه متوجه شدم که با هم دست دادند.کمي جلوتر يک بار بود و عدهاي در بيرون اون نشسته بودند ودر حال صحبت بودند که با ديدن پيرمرد شروع به بلند کردن دستهاشون کردند و يکي که از همه نزديکتر با اون دست داد. در همين لحظه که اون حالا تمام صورش به طرف من بود با خندهاي کوتاه منو متوجه اين کرد که اين شهردار تورونتو هست که همه شهروندهاي ديگه داره تو خيابان قدم ميزنه و با مردم خوش و بش ميکنه. دست اخر همينطور که با چشمهام تعقيبش ميکردم ديدم که وارد پارکينگ گوشه خيابان شد و سوار بر يک ماشين از نظرها دور شد! نوشته شده در ساعت 12:53 AM توسط Babak Thursday, August 07, 2003
٭ کانون جهانديدگان شيراز
........................................................................................شايد باور اين موضوع کمي مشکل باشه در ملکي که جوانانش با محدوديتهاي زياد و يک نوع سر خوردگي دايم مواجه هستند، مکاني وجود داره که بزرگسالنش و به عبارتي پدربزرگها و مادر بزرگهاي انها دور هم جمع ميشن و از برنامه مختلفي مثل اموزش موسيقي،زبان و ورزش استفاده کاملا رايگان ميکنن يا با هزينه هاي خيلي کم به مسافرتهاي تفريحي ميروند. من خودم وقتي در ايران بودم از خيليهاشون شنيدم که چطورکانون زندگي رو براشون قشنگ و با معنا کرده و مصرف قرص و داروهاشون به نصف رسيده. بعضي مواقع به خودم ميگم خدا رو شکر بالاخره کسي بايد اين کار رو ميکرد.و اين نشون ميده که هنوز بسياري از ادمهاي خوش قلب در خدمت کشور هستند که اگر دستشون برسه دست به کارهاي درست ميزنند. اتفاقأ دستاوردهاي اين موسسه واقعا چشمگير هستند. به عنوان نمونه يکي از خانمها بعد از يک دوره سواد اموزي کوتاه موفق به نوشتن 5 کتاب شده!!!م حتما يک نگاهي به سايتشون يبندازيد خالي از لطف نيست به خصوص که يک فيلم مستند هم دارن که اگه سرعت خوبي روي خط داشته با شيد ميتونيد ببينيد. م www.salmandan.com نوشته شده در ساعت 3:17 PM توسط Babak
|